اهای کجا موندین؟؟؟
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠  

ای بابا من این همه زحمت میکشم. لباس میشورم .غذا میپزم.یج حوض میشکنم اون وقت شما دریغ از یه نظر.................................................

عصبانی


چندتا لطیفه!!!!!
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩  

پزشک:« متأسفانه چشم شما دوربین شده.»
بیمار: «آخ جان! پس می توانم یک حلقه فیلم بیندازم توش و چند تا عکس بگیرم.»

                 ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود. ناگهان در میان جمعیت ، زن خود را دید. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش.

              غضنفر ماه رمضان زولوبیا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. یه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبیاها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا فی الدنیا الحسنه ... کسی به زولوبیا دست نزنه!   


پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصبانی می کنی، یکی از موهایم سفید می شود.»
پسر:« حالا فهمیدم که چرا پدر بزرگ همه موهایش سفید است.»
شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»
 

ملا خود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راه قبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه، ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!


 زن ملا به عقل خود خیلی می نازید و همیشه پیش شوهرش از خود تعریف می کرد. روزی گفت: مردم راست گفته اند که دارای عقل سالم و درستی هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمی بری به همین دلیل سالم مانده است!

 

معلم:« ناصر! اگر حمید ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تای آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برایش می ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حمید را نمی شناسیم و کاری هم به کارش نداریم.»

 

بیمار:« آقای دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد می کند!»
دکتر: «مگر نسخه دیروز را نپیچیدی؟»
بیمار: «چرا، پیچیدم دور انگشتم، ولی اثر نداشت!»




 
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦  

یه دونه عکس
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٤  

 
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳  

سلام
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢  


خداحافظ تا فردا...
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  


حاشیه های خوشگل
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  

Image and video hosting by TinyPic

 


ممنون
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  

 از نظر هاتون ممنونم. اگه دوست داشتین بیایین تبادل لینک کنیم.

NightNightNight


دیگه چه خبر؟؟؟
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  

 

از شما چه خبر؟؟؟

 

تنهام نذار....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


امید وارم موفق باشین.
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  
 امید وارم موفق باشین.
اگه بخواین تو یادداشت بعدی یه چیز خوشگل براتون میزارم.

خوبید؟؟؟
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  
 امروز روز خیلی خوبی برای منه چون فهمیدم از تیزهوشان قبول شدم.

سلام
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱  

این اولین یادداشت منه

امیدوارم خوشتون بیاد. چه از مطلب و چه از عکس هام.

من سال پیش تو پرشین بلاگ وبلاگ داشتم و تا چند روز دیگه یه وبلاگ تو بلاگفا داستم که حذفش کردم .

نظر های خودتون رو در باره ی وبلاگم حتما بنویسید. البته اگه بخواین میتونم با شما تبادل لینک داشته باشم.

اینم یه عکس خوشگل